<
سفارش تبلیغ
صبا ویژن
  • + به این عکسها خیره شو خیره شو
  • + یا صاحب الزمان فرزندم را نذر یاری قیام تو می کنم برای ظهور نزدیکت برگزین و حفظ کن
  • + وقتی تو آمدی باران می بارید. انگار خاطرات من همیشه بارانیند تو هم از جنس بارانی ساده و معصوم

ساعت 12 و نیم نیمه شب را نشان می داد وعده دیدار فرا رسیده بود روی کارت نوشته بود ویزه غبار روبی 

وقتی کارت را به دستان خادمت سپردم اجازه ورودداده شد.نمی دانم اجازه دلم را داده ای یا نه ؟!

 روبروی ضریح در محوطه بین الحرمین می نشینم

تو و بابایی هم  جلو تر روبروی ضریح قسمت آقایون نشسته اید خوشا به حالتان فاصله شما تا ضریح کمتر و فاصله دلهایتان با آقا سید کمتر از آن

صدای قران که شروع شد گفتم  چشم خیلی مردم امشب درخواب است  جز این تعدادی که اینجا گرد آمده اندبا خودم

گفتم آقا سید ما که لایق این همه خوبی نبودیم باز هم معرفت شما اقا که ما را شرمنده کرده ای!

لایق وصل تو که من نیستم ...................... 

 مداحی که همیشه نوای خوشش در سحرهای ماه رمضون از حرم از دور شنیده بودم شروع کرد به خواندن زیارتنامه

عقده  دل ها باز شده بود و بی هیچ خجالتی اشکها سرازیر می شدند

السَّلامُ عَلی آدَمَ صِفْوَة اللهِ اَلسَّلامُ عَلی نُوحٍ نَبِیِّ اللهِ اَلسَّلامُ ...........

بوی خوشی در فضا پیچید درب ضریح بازشده بود از اون فاصله من هم این بو رو می تونستم با جان و دل استشمام کنم

 

همیشه بین دستان من و قبر شریفت ضریح واسطه بوده و بین دل من و  دل شما آقاجان گناهانم فاصله انداخته

امشب من و تو و بابایی میهمان ویزه بودیم

آمده بودم تافاصله و واسطه را هر دو با هم بردارم

لحظه موعود نزدیک و نزدیک تر شد مداح با شور و حال می خواند خادمت دستمال سپیدی به دستانم داد تا غبار حرمت را به یادگار با خود ببرم

درب ضریح باز بود قدم به داخل گذاشتم حالا بدون هیچ واسطه ای می توانستم قبرت را در آغوش بگیرم و بر قبرت بوسه بزنم

اقا سید واسطه را برداشته بودی اما فاصله را چطور ؟

نمی دانم چرا همیشه جواب سوالم را با اشکهایی که سرازیر میشوند می دهی !

باز دوباره بین چشمان من  و قبرت اشکها واسطه شده بودند با دستمالی که از غبار حرمت معطر بود اشکها را پاک می کنم  فرصت کم است می خواهم تا می توانم

با چشمانم قبرت را ببینم با دستانم لمس کنم و بوسه بر قبرت بزنم

 اشکها فرو نریزید! قول می دهم تا لحطاتی دیگر به شما هم مجال ریختن دهم فرصت کم است بگذارید تا می توانم غبار حرمش را طوطیای چشمانم کنم

همه دعاها را بر زبان جاری می کنم و به هر گوشه از حرمت دستمال را می کشم

فرصت تمام شد و میهمانی به پایان رسید 

از ضریحت به سختی پایم را بیرون می گذارم کاش می شد بیشتر بمانم

آخرین بوسه را با حسرت بر قبرت می نشانم  و همان لحظه قول دیداری دیگر را می گیرم

پایم که به بیرون می رسد انگار تمام آنچه را که می خواستم به یکیاره از دست داده ام قدرتی برایم نمانده روی زمین می نشینم و به اشکهایم مجال ریختن می دهم

اشک جسرت اشک پشیمانی اشک شوق

واسطه را برداشته بودی  آقا سید فاصله را چطور ؟ فاصله دل من با دلت را می گویم . از انهمه گناهی که می دانی و ..........

یا ستار العیوب یا ستار العیوب ........

وقتی تو و بابایی رو دیدم احساس کردم شما دو نفر هم دست خالی نیومدین

 دستان کوچک تو  را بوسیدم دستانی که لحظاتی پیش بی واسطه قبر شریف تو را لمس کرده بود

خوشا به حال تو مهدی کوچک  من که بی هیچ فاصله ای  به دیدار آقا سید رفتی و بی هیچ واسطه ای حرمش را در آغوش گرفتی و بوسه بر حرمش نشاندی

 خوشا به سعادتت عزیز من خوشا به سعادتت پسرم

-------------------------------------

خاطره نوشت

 سه شنبه شب نهم خرداد 1391 من و تو و بابایی با کارت ویزه مراسم غباروبی تونستیم وارد ضریح حضرت عبدالعظیم الحسنی(ع)  بشیم  و مراسم غبار روبی حرم رو انجام بدیم لحظات خوبی بود که هرگز فراموش نمی کنم

 

 

 

 

 

 


نظر()

 0   


طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ