میوه زندگیم

خیلی دوست دارم عزیزم برات از مشهد و خاطراتش و حضور پدر و مادرم بنویسم اما هر بار که عزم نوشتن می کنم دستم دستور نمی پذیرد این روزها با عکس ها خو گرفته ام آنها بهتر حرف می زنند زیارت قبول مشهدی کوجک من
هو العلیم
تلفن روکه برداشت صداش رو شنیدم صداش مثل همیشه متانت خاصی داشت دلم لرزید اشک شوق تو چشام نشست
نمی دونم تا حالا شده بعد از حدود 15 سال صدایی رو بشنوید!
داشتم بعد مدتها با کسی که عاشقانه دوستش داشتم حرف می زدم .
سلام کردم گفتم ممکنه منو یادتون نباشه اما من شما رو به یاد دارم و همیشه به یادتون بودم
گفت نمی خوای معرفی کنی خودت رو گفتم انتظار ندارم من رو بین این همه یادتون باشه اما من قلانی ام
باورش نشد که من همون هستم که بارها براش نامه داده بودم
همون شاگرد با چشای رنگی که بهش گل می داد
همون که همیشه سر کلاس دستش برای خوندن انشا بالا بود
خندید گفت دل به دل راه داره و عجیب آنکه او هم من را با تمام مشخصات ظاهریم یادش بود و اینکه دیروز با همکارش از من صحبت کرده بودن
اسمش محبوبه بود و درست مثل نامش دوست داشتنی و عزیز
شماره تلفنش از اون زمان هنوز تو دهنم بود4449 (البته حسابی باید با اعدادی تغییراتی توش اعمال می کردم) اما همیشه خجالت می کشیدم بهش زنگ بزنم
و حالا بعد این همه مدت با شنیدن صداش اونقدر خوشحال شده بودم که حد نداشت
مختصری از خودم گفتم و او هم از خودش احوال دوستان رو پرسیدم
ازم پرسید کرمان کجا تهران کجا
گفتم بازی سرنوشت
از آقا مهدی گفتم
وقتی ازش خداحافظی کردم شماره ام رو گرفت
هنوز چند دقیقه نگذشته بود ازش اس ام اس رسید
افلاطون میگه : هر وقت نتونستی کسی رو فراموش کنی بدون هنوز تو خاطرش هستی ( و واقعا همین بود تنها معلمی بود که همیشه به یادش بودم )
بهش جواب دادم
نتیجه زندگی چیزهایی نیستند که جمع می کنیم بلکه قلبهایی هستند که جذب می کنیم( و به راستی اون چه راحت قلب مرا و شاید شاگردان دیگر را به خودش جذب کرده بود)
بعد پشت سر آن اس ام اس دادم
نمی دانم کدامین جمله را برای توصیف محبت هایتان بنویسم . نمی دانم چگونه شما را توصیف کنم ، معلمی از جنس بلور ، آسمانی و مهربان ، چقدر زیبا واژه ها را آسمانی می کنید . شاگرد کوچک شما.... جوب داد ممنون شاگرد دوست داشتنی و ..... من با اون نوشته های زیبات خندیدم خنده ای از ته دل و جواب داد م همیشه به یادتونم از راه دور به دستانتون بوسه می زنم این گفتگو بعد مدتها صمیمانه ترین گفتگو با عزیزی بود که ازش دور بودم و چقدر احساس خوبی داشتم که کسی به یادم هست چند دقیقه بعد آماده گرفتن شماره دیگری بودم که مربوط به معلمی بود که سال 69 افتخار شاگردیش را داشتم مبهم چهره اش را به یاد داشتم و صدایش را در گذر زمان فراموش کرده بودم اما هنوز خاطرات کمی از دوران دوم دبستان به یادم مانده بود باز نشسته شده بودند و باز هم من از شنیدن صدایی که یک روز عاشقانه به من الفبای زندگی را آموخت غرق سرور شدم تک تک بچه های کلاس و معلمهای اون دوران رو گفتم اون از اینکه من اسامی را یادم مانده بود در تعجب بود و من از اینکه او مشخصات من را یادش مانده بود امروز رو به یادماندنی برای من بود شنیدن صدای عشق از پس کوچه های زمان شنیدن اولین صداهایی که الفبای دانش آموختند
ای معلم تو را سپاس: ای آغاز بی پایان، ای وجود بی کران، تو را سپاس. ای والا مقام، ای فراتر از کلام، تورا سپاس. ای که همچون باران بر کویر خشک اندیشه ام باریدی؛ روزت مبارک.
--------------------------
مهدی عزیزم خاطرات این روز را برایت نوشتم که همیشه قدر دادن معلمان و استادان آینده ات باشی معلمان چراغ پرفروغ هدایتند
دوستت دارم پسرم
بهار آمده و تو مهمان خانه ما هستی مهمان چه عرض کنم صاحبخانه دلمان . هر چند گاهی اوقات اجساس خستگی شدید می کنم اما به محض لبخندی از تو فراموشم می شود
لحطاتی را که سختی بر من گدشته عزیزم این مدت آنقدر درگیر مسافرت و کارهای عید بودم که فلم را اجازه نوشتن ندادم و همین طور حرفها روی هم تلنبار شده است و منتطر بهانه هستند
که بروی این صفحه سپید خودنمایی کنند
مهدی من , ذهنم خیلی خسته است بهار هم با همه طراوتش نتوانست آن نشاطی را که می خواهم به من ارزانی دارد و حال با همان خستگی ها روز کاری را اغاز می کنم
روزهای آخر سال 90 همگی اش به خرید کردن گذشت خرید برای کسانی که دوستشان داریم .
امسال طبق قرار و نوبت قبلی به خرم آباد رفتیم یک روز مانده به عید در خرم آیاد بودیم باز هم کمی به خرید رفتیم و سپس با عمو علی سفره هفت سین را چیدیم البته برای در امان ماندن سفره از دست تو در بالاترین نقطه قرارش دادیم امسال تنها فرد مجرد خانواده عمو علی بود و همه این بار سر خانه و زندگی خود بودند
امسال اولین سالی بود که تو در کنار سفره هفت سین حضور داشتی
بعد از تحویل سال دید و بازدیدها و عیدی گرفتنها و دادنها شروع شد روزهای آخر هم به منطقه با صفایی از خرم آباد رفتیم طبیعت بی نطیری این شهر دارد
کوههای سربه فلک کشیده آب جاری و هوای دلپذیر
البته آب ریزش بینی تو هم در این هوای سرد به اوج خود رسید و تا الان که مشعول نوشتن هستم هنوز بهبود کامل حاصل نشده است
بعد از بازگشت از خرم اباد از 5 تا 9 در تهران بودیم و باز هم بیشتر به خرید برای کرمان و کادوی تولد گذشت
قرار شد جشن تولد تو و طاها که نهم فروردین بود در یک روز که 12 فروردین بود گرفته شود برای همین مشعول خریدن اسبا ب بازی برای تو کل نوه ها کردیم
وقتی به کرمان رسیدیم صبح تا استراحت کردیم همه مهمانان برای ظهر جمع شدن دایی ها خاله و خاله های طاها مامان بزرگ ها و .........
ظهر بعد از صرف ناهار که زحمت دایی و زندایی بود بعد از کمی استراحت جشن رو شروع کردیم
صدای خنده تو و شیطنت های تو و طاها و آهنگ تولد عمو پورنگ و.... خانه را به کلی شلوغ کرده بود شمع ها رو فوت کردیم کیک بریدیم و کلی عکس یادگاری با کادوها انداخته بودیم اما مگه تو و طاها رو می شد کنترل کرد فقط در حال شیطنت بودید
دایی ها و خاله و مامان بزرگ و بابا بزرگ همه هم عیدی می دادند هم کادوی تولد رو که عموما اسباب بازی بود
روز خیلی خوبی بود و به همگی خوش گذشت شب هم همه به دعوت بابایی رفتیم بیرون شهربازی و شام خوردیم و روزهای بعد هم همینظور به دید و بازدید گذشت روز سیزده هم مکانی که رفتیم جایی مناسب برای شیطنت تو نبود و زیاد روز جالبی نشد
روز تولد تو در فطار برای بازگشت به تهران بودیم
باز هم خاطراتی ماندگار شدند و لحطاتی از دست رفت که دیگر هیچ وقت انها را تجربه نمی کنیم
عزیز دلم تولد یکسالگیت مبارک باشه
بهار دلها می آید و تو لبخند بهاری زندگی ما هستی
زیباترین لبخند خدا به ما
آخرین روزهای زمستان سپری می شود و بهار با همه زیباییش سلام می کند
حالا به غیر از پاییز بهار را هم دوست دارم فصل آغاز تو
مهدی جان پیشاپیش آغاز سال 91 رو بهت تبریک می گم یه بوس برای لپای ناز و کوچکت
دوستت دارم مامانی
حاطره نوشت :
اگه گوش بدی صدای پای بهار داره میاد . یکی از زیباترین فصلهای خدا
فصلی که خدا تو رو به من هدیه داد
پارسال این موقع منتطر اومدن تو بودم و حالا تو در آغوش منی و من چقدر خوشبختم به خاطر این داراییها
دیروز برای خرید عید به چهارراه امیر اکرم رفتیم همونجایی که سیسمونی تو رو از اونجا خریده بودم و حالا برای آغاز یکسالگیت لباس می خریم
تا چشم به هم می زنیم سالها می آیند و می روندو تو بزرگ می شوی
راستی یه خبر خوووووووووووووب به زودی خونه دار می شیم تو برکت خانه مایی که خدا بواسطه وجود آمدن تو نعمتها یش را به ما ارزانی می کند.
امسال عید نوبت اول خونه بابا حاجیه باید بریم خرم آباد و پنجم تا نهم هم که تهرانیم امسال می خوام برنامه ریزی کنم وقتی بابا می ره سر کار ما دوتایی بریم گردش خندههههههههههههههههه نهم هم می ریم کرمان تا شانزدهم
امسال شانزده فروردین که تولد تو هست کرمانیم و باید اونجا جشن تولد یکسالگی تو رو بگیریم امیدوارم این تعطیلات بهمون خوش بگذره
امروز و فردا هم باید بریم خرید ولی کاش زودتر خریدها رو کرده بودیم مجبور نبودم از کلاس شنای امروز بگذرم
مهدی الان بابایی یه شوخی بامزه کرد از بیرون باهام چت کرده می گه من تو پارکم ؟!!!!!!!!!!! منو میگی از تعجب شاخم در اومد میگم واسه چی تنهایی رفتی می گه از دست شما دو تا فرار کردم ( من و تو رو می گفت ) گفتم وااااااااااااااا گفتم اشکال نداره تو همون پارک نهار بخور من و مهدی هم ناهارمون رو می خوریم اخه سابقه نداشت بابایی از این کارا بکنه
|
صادق: Salam
صادق جان is online.
صادق: Hasti ?
m62hadith: سلام بله
خوبی
کجایی
صادق: Khubam
Tu parkam
m62hadith: وااااااااااااااااا
پارکینگ
صادق: To khubi
m62hadith: منطورته
صادق: Na park
m62hadith: چرا پارک
صادق: Khande
m62hadith: تنهایی رفتی بدون من و مهدی
صادق: Az del gereftegi
m62hadith: وااااااااااااااااااااا
صادق: Are aslan az daste shoma dar raftam
m62hadith: خندههههههههههههه
پس بمون تو پارک ناهار بخور
صادق: Unvaght bebarametun hamram
!
|
من رو می گی حسابی جا خوردم بعد فهمیدم بابایی تو بانک ملی ایرانه تو صف انتطاره و من رو سرکار گذاشته می گه پارکم !
حالا بیاد خونه حسابش رو می رسیم !!

سرم رو بالشت کنار سر کوچکت قرار می دهم و به نفس کشیدن تو گوش می دهم و از عشق به تو لبریز می شوم نمی دانم چرا این روزها وقتی از عشق تو لبریز می شوم بی اختیار یاد مادران شهدا تمام ذهنم را درگیر می کند و اشکها اذین چشمها یم می شود
به راستی عشق مادر به فرزند چیز عجیبیست و سخت تر از همه دل کندن از این عشق است وااااااااااااااااااااااااااای.............
..........
خاطره نوشت برای اولین بار مریض شدی یه سرماخوردگی ویروسی هفته سختی رو با هم پشت سر گذاشتیم وقتی بدنت داع بود و در اثر داروها گیج و بی حال بودی دلم برای شیطنتهایت
تنگ شد ه بود . این روزها باید مرتب داروهای مختلف وقطره های مختلف بهت می دادم که خودم هم فاطی کرده بودم خندههههههههههههههههههه
شربت سرفه - آموکسی سیلین - دیفن هبدرامین - استامینوفن - داروهای احتقان بینی - شربتهای تقویتی شربت روی+ قطره آهن و قطره آ+د و شربت انجیر
خدا رو شکر او ن دارها تموم شد وتقویتیهات رو باید فقط بدم درست کردن و غذا دادن بهت سخت ترین کار دنیاست گاهی خوب غذا می خوری گاهی هم 1 ساعت باید وقت بذارم تا یه کاسه کوچولو غذا بخوری ویا دنبالت بدوم عوض کردن لباسهات روزی 2 یا سه بار که کلی غر می زنی تا عوض کنم عوض کردن پوشکت گریه............ ووقتی هم که وقت حمامت می شه همه کارها دوبرابر می شه کارهای خونه و کارهای داشکده هم که به کنار خلاصه بهت بگم حسابی ما رو گذاشتی سر کار . عزیز مامان
منتطر رسیدن تعطیلات عید هستم که یه ذره نفس بکشم
چند شب پیش رفته بودیم مهمونی بچه ها همه دور هم بودن اما مصیبتی بود کنترل کردنت حالا که راه می ری و می خوای همه چیز رو به هم بریزی
اما باور کن همه شیطنتهات رو به جون می خریم اما تو رو خدا مریض نشو وقتی بی حال و مریضی و شیطنت نمی کنی تحمل این یکی برامون سخته
تمام خونه رو با بابایی امن کردیم کشوها روی میلها زیر میز و.................... فعلا همه چیز امن و امانه
می دونی که دوستت دارم لوسیمن بووووووووووووووووووووووووووس
سلام پسرم ساعت شش و نیم صبحه و من خوابم نمیاد این روزا زیاد احساس خوبی ندارم اما وجود تو شادی بخش همه لحظاتمه وقتی با اون پاهای کوچولوت راه می ری و مرتب زمین می خوری و وقتی لجبازی می کنی و نمی ذاری من به کارهایم برسم وقتی با مره با سوپت نون می خوری وقتی با هر آهنگی که از تلویزیون پخش می شه بالا و پایین می ری همه این لحظات احساس خوشحالی می کنم اما باز احساس می کنم یه چیزی کمه با وجود و تو وبابایی نباید هیچ احساس بدی داشته باشم اما این وسط وجود یه چیزی کمه آره خانواده
مخصوصا مدتیه که رابطه هامون کم رنگ تر شده از تلفن های یک طرفه خودم خسته شدم دوست داشتم همون اندازه من به یادشونم اونا هم به یادم باشند اما اونقدر تو روزمرگی های خودشون غرق شدند که گاهی یادشون می ره حالی ازم بپرسند سالها تو این شهر زندگی کردن این رو بهم یاد داده که متوقع نباشم و روی پای خودم باشم و منتطر توجه کسی نباشم
اما گاهی وقتا دلن می گیره و این دست خودم نیست و نمی دونم چرا باز متوقعم !
دیشب که از شنا برگشتم بعدش رفتیم زیارت عاشورا دیدن بچه ها اون حس دل تنگی رو کمتر می کنه
دوباره باید یاد بگیرم به همه چیزهایی که دارم قانع باشم
مهدی ممکنه تو هم سالهایی از زندگیت پیش بیاد که احساس تنهایی کنی ولی باید قول بدی نذاری این احساس تنهایی تو را از پا در بیاره
دیشب که نذاشتی شام بخورم احساس گرسنگی می کنم برم صبحونه بخورم شاید بابایی هم بیدار شد از بس خوش خوابه این ساعتش ده بار زنگ خورد اما بیدار نمی شه
دعا کن این بابا یی هم پروزه اش هم تموم بشه از بس دست رو دست گذاشت دقیقه نود شده !!!
ا بیدار شد !!!!!!!!!!!
دوستت دارم مامانی
باران می امد و صدای فریادها در هم آمیخته بود تنها یک فریاد از همه جا به گوش می رسید با اصوات گوناگون الله اکبر به راستی خدا بزرگ است که چنین نعمتی را نصیب ما ساخته است
ساعت 9 ظنین صدای الله اکبر از همه جای پشت بامها به گوش می رسید من و مهدی و بابای مهدی هم به خیل این فریادکنندگان پیوسته بودیم حس غرور وجودم را لبریز می کند وقتی می بینم هنوز فریادهای عدالتخواهی و پیمان با امام و آرمان شهدا هر شب 22 بهمن به گوش می رسد مهدی کوچک من اگر نمی توانست فریاد بزند به جای او تمام فریادهایمان را زدیم و انعکاسش را در آسمان بارانی و سرد شنیدیم امید که سالهای آتی پسرم تو نیز از فریاد کنندگان باشی
دوستت داریم
------------------------
خاطره نوشت : امشب شب 22 بهمن من و مهدی و بابایی به پشت بام رفتیم تا با دیگر مردم فریاد الله اکبر را راس ساعت 9 سر دهیم

از وقتی خانه عشقت پناهگاه خستگی ام شد
اندیشیدم که الهه عشق بهترین را نصیب من کرده است
سلام امید زندگی من سلام بابای مهدی سلام بهترینم سلام همدم و مونس تمام لحظاتم و سلام عشق من
سلامی بی بهانه به بهانه زندگیم
می خواستم کلمات را کنار هم بچینم و زیباترین جملات را مثل همه عاشقان که به عشقشان هدیه می دهند بیاورم
اما دیدم هیچ چیز زیباتر از ساده نوشتن و بیان کردن احساسات درونیم نمی باشد
برای همین ساده می نویسم دوستت دارم و این دوست داشتن را فریاد می زنم
بگذار در سی امین سالروز تولدت اعترافی بکنم
من یک باره عاشق توشدم اما به مرور زمان دوست داشتن را تجربه کردم یکباره دل به تو باختم اما قدم به قدم پله های دوست داشتن را بالا رفتم
نمی خواهم جمله معروف دوست داشتن برتر ازعشق است را که همه جا مد شده است و شاید خیلی ها معنای آن را هم ندانند بگویم نه!
همان احساس درونی خودم را برایت می نویسم..............
عشق اولیه که باعث نزدیک شدن من به تو شد خیلی کوچکنر از آن دوست داشتنی است که امروز من با مرور سالهای زندگیمان به آن دست یافتم
سالها گذشت و این دوست داشتن عمیق و عمیقتر شد فراز و نشیب های زیادی را پشت سر گذاشتیم و من به معنای خالص دوست داشتن پی بردم
دوست داشتن را در همین تفاهم های روز مره در زندگی مشترکمان یافتم در نگاه تو به من
در کارهایی که برایم خالصانه و بی منت انجام دادی در لبخندت در هنگام بخششت به خاطر نادانی هایم
دوست داشتن تو را در همین کمک دادن های تو در نگهداری مهدی و خانه دیدم
در توجه تو به نیازهایم و گذشتت از چیزهایی که دوستشان داری به خاطر زندگیمان
این همان معنای واقعی دوست داشتن است که من سالها به دنبالش بودم
صادق عزیزم وازه هها گم می شوند در بیان احساسم به تو اما من تمام کلمات را به بازی خواهم گرفت تا احساسم را صادقانه برایت بنویسم
اگر امروز می توانم اینگونه با اشک چشمانم عشقم را در مقابلت فریاد بزنم به خاطر این است که تو دوست داشتن واقعی را به من یاد دادی به دوست داشتنم اعتماد کردی
مهدی کوچک من نیز امروز سالروز تولدت را تبریک می گوید و هر دویمان از خدا می خواهیم که تو بهترینمان را در پناه خودش بگیرد و ارامش دهد
زیرا آرامشی که خدا هدیه بدهد با هیچ چیزی از بین نخواهد رفت
دوستت داریم به وسعت قلبهای پاکی که خدا بروی زمین قرار داده
بهترینم میلادت آذین زندگیم باد
همسرت
مهدی کوچک من امروز اولین قدم را در نه و نیم ماهگی به تنهایی برداشت و ما را غرق شادی کرد
فدای تو بشم مامانی که اینقدر پرتلاشی و می خوای زود راه بری
دوستت دارم دوستت دارم
سلام عزیزم
بازم نیمه شبه و بی خوابی زده به سرم بعد از اینکه تو خوابت برد هر کاری کردم که بتونم بخوایم نتونستم تصمیم گرفتم بیام اینجا بنویسم تا یه ذره افکارم منظم بشه بعد بخوابم
چند روزیه تصمیم دارم در مورد شهدای شهرمون یه سایت یا وبلاگ راه اندازی کنم راستش مهدی کوچولو فکر کردم من چند نفر از شهدای شهرمون رو می شناسم
باعث خجالت بود اگه بگم یک نفر اونم شهید سعدالله خسروی برادر معلم دبیرستانم و عموی دوست دوران دبیرستانم و اینکه فقط بابا و مامانش رو می شناختم و هیچ چیز از
خودش نمی دونستم تو اینترنت هم کمی سرچ کردم چیز خاصی دستم نیومد از طریق نویسنده ولایت عشق فهمیدم مطالبی وجود داره اما همه مکتوبند و کسی تا حالا تصمیم
نگرفته اونا رو ثبت کنه
تصمیم دارم ازشون بشتر بدونم این یکی از اون فکرایی بود که مدتیه مدام ذهنم رو مشغول می کنه امیدوارم بتونم این کار رو عملی کنم
قبلا که تو نبودی خیلی بیشتر فعالیت داشتم اما از وقتی تو وارد زندگیم شدی همه وقتم رو تو می گیری اما تصمیم دارم تو بزرگتر بشی دوباره شروع کنم خیلی فکرا
تو سرمه اما وقت آزاد می خواد و لی با وجود نازنین تو نمی تونم
این روزا که تو خونه ام مدام ای دیهای دوستان رو می بینم که busy هستند و یا اینکه فرصت ندارند و منم ترجیح می دهم مزاحمشون نشم
تنها مواقعی که می تونم با ادمای بیرون ارتباط برقرار کنم همین کلاس شنا ست که سه شنبه و پنجشنبه ها می رم و زیارت عاشورا که سه شنبه ها خونه یکی از دوستانه
یا اگر فرصت پیدا کنم برم حرم و تلفنهاییی است که با خانواده دارم حدود شش ماه است که کرمان و خرم اباد هم نرفتیم به خاطر تو که تو راه اذیت نشی خودم و بابایی رو محروم کردم !!!
بقیه وقتم رو بیشتر با تو و کارم می گذرونم و خوندن مطالبی در مورد تربیت تو یا تغذیه ات گاهی دنبال کردن اخبار وخوندن رمان
و یه کار که واسه علاقه خودم انجام می دم که نمی خوام نه تو بدونی نه بابایی خنده اما می دونم الان با بابایی کنجکاو شدین چه کاری دارم می کنم جوابم اینه
شخصیه کنجکاوی ممنوع !!!!!!
چند وقت پیش هم یه تحقیق دستم بود در مورد اعلام قرانی خیلی مطالب خوب و جالبی رو جمع آوری کردم و خودم از انجام دادنش لذت می بردم
امروز هم مسئول برگزاری آزمون کارشناسی ارشد بودیم اون سمت بچه های کارشناسی دانشکده حضوری داشتند امتحان می دادند نگاه کردم دیدم تمام مراقبین اون سمت
همه هم کلاسی هام بودن که الان مسئولین دانشکده شدند و حالا جایی که یه روز ما امتحان می دادیم دانشجوهای جوانی نشسته بودند و ما ......................
اشک دلتنگی اومد تو چشام دلتنگ شدم واسه اون روزای خوبی ک قدرشون رو ندونستم . .قتی دوتا از دانشجوهای پسر داشتند با هم تقلب می کردند ناخوداگاه خنده ام گرفت
با اشک چشم خندیدم باز دوباره یاد سالهای 80 تا 84 اومد سراغم و اما سعی کردم از اون حال و هوا بیام بیرون احساساتی نشم
حتما با خودت می گی چه مامان احساساتی لوسی دارم حق می دهم بهت اگه درکم نکنی چون که تو اون روزها رو تجربه نکردی عزیز دلم
بعد هم رفتم شنا مسابقات شنا هم شروع شده امروز سعی کردم سرعتم رو بیشتر کنم اما هنوز فاصله ام با نفر اول 29 ثانیه است و برای همین تصمیم دارم تا زمانی که سرعتم مناسب
نشده مسابقه ندم دو هقته فرصت دارم مسابقه کوهنوردی و امادگی جسمانی و دومیدانی هم هست کوهنوردی که با وجود تو نمی تونم شرکت کنم امادگی جسمانی هم که با دراز و
نشست مشکل دیزینه دارم می مونه دو و مسابقه دارت که این دو تا رو می تونم شرکت کنم می دونی تصمیم دارم از بچگی تو رو بذارم ورزشی که دوست داری به انتخاب خودت
اما می خوام ورزش کنی و بدنت همیشه آماده باشه که این اجباره خنده چون تحمل یه پسر لوس که ضعیف باشه رو ندارم خندهههههههههههههههههههههه
مهدی مامانی ! همش یه سوال تو ذهنمه من مامان خوبی برات هستم یا نه ؟ باور کن نذاشتم هیچ کوتاهی در حق تو انجام بشه اما اگه یه زمانی این احساس رو داشتی بهم بگو
سعی می کنم انتقادپذیر باشم البته الان رو نمی گم چون بلد نیستی حتی کلمه انتقاد یعنی چی خندهههههههههههه تمام الفبای زندگی تو چند تا کلمه بیشتر نیست ددد-ماما-بابا
اما از نگاهت می فهمم که خوشحالی یا نه ؟اما می خوام یه روزی که به این نوشته ها رسیدی برام بنویسی که مامان خوبی هستم یا نه ؟
چقدر برات حرف زدم امشب خیلی وقت بود آخه باهات حرف نزده بودم دوستت دارم همیشه اخه حاصل عمرمی
وااااااااااااااااااااااااااای ساعت سه شد برم بخوابم عکست رو فردا درست می کنم می گذارم تو وبلاگت
| Design By : Pichak |