<
سفارش تبلیغ
صبا ویژن
  • + به این عکسها خیره شو خیره شو
  • + یا صاحب الزمان فرزندم را نذر یاری قیام تو می کنم برای ظهور نزدیکت برگزین و حفظ کن
  • + وقتی تو آمدی باران می بارید. انگار خاطرات من همیشه بارانیند تو هم از جنس بارانی ساده و معصوم

 

ده روزتعطیلات, کرمان , بازی تو با امیر محمد و فاطمه روزهای خوبی بودند که به سرعت

برق گذشت خونه کودکیم سوت وکور بود به حدی که نتونستم چندساعت اونجا رو تحمل

کنم و به خونه خاله مهدیه رفتیم و تمام  روزهاانجا سپری شد بابایی هم که واسه

امتحاناش شمال بود به حدی بازی با بچه ها برات خوش گذشته بود وقتی برگشتیم 

و بابایی برده بود تو رو آرایشگاه به بابایی یه جمله گفته بودی که بابایی اومده بود

یواشکی در گوشم می گفت اقا پسرت این رو گفته :

بابایی کاش دلت واسه من و مامانی تنگ نمی شد من و مامانی می موندیم خونه

خاله مهتیه (مهدیه) مهمونی !!!!!

 

 

 

 


اولین دیدگاه را شما بگذارید

  


طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ