<
سفارش تبلیغ
صبا ویژن
  • + به این عکسها خیره شو خیره شو
  • + یا صاحب الزمان فرزندم را نذر یاری قیام تو می کنم برای ظهور نزدیکت برگزین و حفظ کن
  • + وقتی تو آمدی باران می بارید. انگار خاطرات من همیشه بارانیند تو هم از جنس بارانی ساده و معصوم

1 2 3 4 5 >> >

 

در آغوش مامان بزرگ

سلام زندگی من

امشب تا پاسی از شب بیدارم و تقریبا سحر شده و من دارم ارشیو وبلاگت رو می خونم و تو در خواب نازی چقدر از خوندن حرفهایی که به تو می زنم لذت می برم روزهای سخت و شیرینی که گذشتند عید فطر که بیاد می ریم خرم آباد و بعد هم می ریم کرمان . این روزا زن دایی کوچیکت و دایی نادر مشکلات زیادی دارن پدر زندایی فوت کرده و چند روز بعد هم عموش راستش نمی دونم تو این لحطات چه جوری می شه یکی رو  اروم کرد یا بهش آرامش داد انگار همه جملات گم می شن وقتی کسی رو ناراحت می بینم و منی که می تونم تو لحظه شادیها شیطنت کنم و اطرافیانم رو بخندونم موقع ناراحتیهاشون زبونم بند میاد بعضی وقتا به بعضی دوستام حسودیم میشه که تو این لحطات چه راحت می تونند طرف مقابل رو تو آغوش بگیرن و باهاش همدردی کنند من فقط می تونم گوش بدم و بغض کنم نمی تونم حرف بزنم ولی خواهشا تو اینجوری نباش چقدر من از تو توقع دارم مگه نه می دونم پرتوقعم و خودخواه

صدای جاروی رفتگر روی خیابون داره میاد و این یعنی دمدمای صبحه یعنی مامانی پاشو برو بخواب که مهدی صبح نمی داره بخوابی بعضی وقتا از خودم بدم میاد که تنها به فکر خودم هستم و به کسی فکر نمی کنم یا اگه بهش فکر می کنم نمی تونم کاری براش جز دعا انجام بدم

کاش منم می تونستم از خیلی چیزهام به خاطر دیگرون بکذرم فردا شب دوباره  مراسم احیا است بیا من و تو فردا شب با هم دعا برای خیلی ها کنیم برای کسایی که بهشون مدیونیم برای سلامتی مریضها دعا برای همه پدر و مادرها و دعا برای فرج امام زمان

مهدی کوچک من الان می ام پیشت و دوباره قبل خواب با دیدن چهره ماهت به خواب می رم

دلی که همیشه برای وجود تو می تپه

مامان تو

 

در آغوش بابا بزرگ

 


اولین دیدگاه را شما بگذارید تولد تا شش ماهگی ،

  


طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ