<
سفارش تبلیغ
صبا ویژن
  • + به این عکسها خیره شو خیره شو
  • + یا صاحب الزمان فرزندم را نذر یاری قیام تو می کنم برای ظهور نزدیکت برگزین و حفظ کن
  • + وقتی تو آمدی باران می بارید. انگار خاطرات من همیشه بارانیند تو هم از جنس بارانی ساده و معصوم

 

میوه زندگیم بهار تولدت مبارک

مهدی جان  سلام

این روزها که شیرین زبانی می کنی و حرف هایم را مستقیم به خودت می گویم کمتر

احساس نیازبه نوشتن در اینجا می کنم اما این خلاف قولی است که به تو دادم ثبت

تک تک خاطرات زندگیت تا زمانی که خود تویسنده وبلاگت شوی امسال به گونه ای

دیگر رقم خورد  دو هفته قبل از عید مامان بزرگت برای عمل حراحی باید به اتاق

عمل می رفت تومورش مجددا رشد کرده بود و سمت راست بدنش بی حس

شده بود وقتی رسیدیم کرمان عمل شده بود و تو آی سی یو بود وقتی خواستم

برم ببینمش دل تو دلم نبود و وقتی در اون وضعیت دیدمش احساس می کردم

دنیا دور سرم می چرخدبعد ا اون که به بخش منتقل شد شبها با زندایی الهه

می رفتیم کنارش و طاها و تو رو بابایی و دایی قادر نگه می داشتند

برای اینکه مرخصی نداشتیم مجبور شدیم هفته آخر رو برگردیم تهران و

مجددا برای تعطیلات عید بیاییم کرمانتمام ده روز تعطیلات روزهای سختی بود

وقتی که دستهای مامان بزرگت رو در دست می گرفتم  و مجبور می شدم

از نگاه و از سوالهایی که می  پرسم و بله و خیر ی که با تکان سر انجام

می دهد خواسته هایش را متوجه شوم گاهی وقتا طول می کشید تا ب

فهمیم چه می خواهد و این نتوانستن ها و نفهمیدن ها گریه های مامان برزگ رو در پی داشت

بعد ا ز عمل قسمت راست بدنش بی حس شده بود و توانایی صحبت کردن را از دست داده

بود وفتی به چشمانم نگاه می کرد درد و رنج حاصل از بیماری را در چشمانش می دیدم

باید حدس می زدم چه زمان گرسنه است چه زمان نیاز به دستشویی دارد و چه خواسته های دیگری دارد

همه اینها به کنار تحمل نداشتم مادرم رو در این وضعیت ببینم اما می بایست طاقت می آوردم

و برای تضعیف روحیه دیگران نباید گریه می کردم و شبها ارام در خلوت خودم گریه کنم

تمام این روها بابایی پابه پای من از تو مراقبت می کرد و من خیالم از جانب تو راحت بود

که بابایی بهتر از من مراقبته

روز آخر ماندنمان در کرمان احساس سرمای شدید می کردم این مدت نتونسته بودم

درست و حسابی غذا بخورم و این با فشارهای عصبی که بهم وارد شده بود منو

کامل از پا انداخت بیماریم از تو قطار شروع شد تب و لرز شدید و ....

دکتر و سرم و مراقبت از تو .....

بابایی هم دیگه کم کم خسته شده بود از اذیت های تو و اون هم دیگه داشت کم می آورد

حال و روز بدی بود اون روزها و تنها روز خوبم در اون روز تولد تو در خرم آباد 

و شبی که در دریاچه کیو قایق سواری کردیم بود

تولد تو که همه عمه ها و عموهات و چند نفر از اقوام بودند و ما با زن عمو

مسئول غذا درست کردن بودیم و این اولین تجربه من برای غذا درست کردن در تعداد زیاد بود 

که با همراهی بسیار زیاد زن عمو علی  بسیار خوب شد

شب خوبی شد و هدیه هایی که اکثرا پول بودند و به حسابت که ا ز تولدت برات باز کرده بودیم ریختیم

پریروز روز مادر بود و من الان دو سال است که افتخار مادری تو رو دارم

از بابایی هم ممنونم که در روزهای سخت کنارم بود به خاطر هدیه اش هم ممنون

عکس های زیر تولد تو در یک سالکی و در دوسالگی است

با آوردن این دو عکس می خواستم بهت بگم فاصله روز های خوب تا روزهای بد چقدر کمه

سالی که مادر حالش خوب بود و در جشن تولدت حضور داشت و اون ماشین رو برات خریده بود و این روزهایی که

 همش نگرانشیم

البته این روزها خبر های خوبی بهم می رسه که مادر با فیزیوتراپی داره راه رفتن رو تمرین می کنه

مهدی عزیزم

تو هم برای سلامتی کامل مامان بزرگت دعا کن

     

عکس تولدت در یک سالگی در کرمان


عکس تولدت در دوسالگی در خرم آباد


پی نوشت:

امروز دیدم بابایی این پست تولدت رو برای وبلاگت قرا داده بعدا خاطرات این روزها رو برات مینویسم خوب شد بابایی این تاریخ رو برات مطلب گذاشت

 


نظر() دو سالگی ،

  


طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ