<
سفارش تبلیغ
صبا ویژن
  • + به این عکسها خیره شو خیره شو
  • + یا صاحب الزمان فرزندم را نذر یاری قیام تو می کنم برای ظهور نزدیکت برگزین و حفظ کن
  • + وقتی تو آمدی باران می بارید. انگار خاطرات من همیشه بارانیند تو هم از جنس بارانی ساده و معصوم

1 2 3 >

 

تولدت مبارک آقا مهدی

سلام پسرم سلام تمام دنیای من

الان که این مطالب رو می نویسم تو توی گهواره به خواب عمیقی فرو رفتی و صورت ماه کوچولوت توی خواب

اون قدر برام قشنگه که دوست دارم  ببوسمت اما می ترسم بیدار بشی آخه با کلی زحمت خوابوندمت قول 

داده بودم بعد اینکه تو به دنیا اومدی هر چی که گذشته رو واسه تو تعریف کنم اما این چندروزه مسئولیت

جدید و مشکلات دیگه نذاشت واسه تو بنویسم اما حالا از این سکوت استفاده می کنم و برات می نویسم

از لحظه لحظه ای که گذشت امروز تو وارد سیزدهمین روز زندگی خودت شدی وباید بدونی بر من و بابایی

چی گذشت.به صورت بابایی که توی خواب نگاه می کنم می بینم کلی خسته است ولی به خاطر تو داره

تحمل می کنه نه من و نه بابایی فکر نمی کردیم مسئولیت جدید اینقدر سخت باشه  ولی با تمام وجود و

به خاطر عشق به تو این سختی ها رو تحمل می کنیم امشب که تو رو سپردم به بابایی و خودم تنهایی رفتم

حرم و به دل سیر گریه کردم و از خود خدا و سیدالکریم خواستم این توانایی رو به من بده که بتونم تو رو بزرگ کنم

خیلی دلم کرفته بود پسر کوچولوی من !!رفتم همونجا یی که همیشه تو دورانی که تو هنوز یه جنین کوچک بودی

نشستم و دعای عهد رو گذاشتم همون دعایی که همیشه واست می ذاشتم و خودم رو با اون دعا آروم کردم

  وبعد از اینکه سبک شدم اومدم خونه

 بذار برگردیم به همون شانزده فروردین روزی که تو قرار بود به دنیا بیایی اون روز با کلی دلهره و اصطراب

با عمه  آرام و بابایی رفتیم بیمارستان نجمیه وقتی لباس بیمارستان رو پوشیدم و از بابایی و عمه

آرام خداحافظی کردم حسابی دچار ترس شدم منو بردن داخل یه اتاق و بهم سرم وصل کردن

من که از آمپول می ترسیدم حسابی از دیدن سرم شوکه شدم اما وقتی بهم سرم وصل کردن

دیدم چیزی نیست که ارش بترسم اما ترس از عمل هنوز توی وجودم بود دو نفر دیگه

هم اونجا بودند که بعدا بایکیشون هم اتاقی شدیم وقتی گفتن بیمار دکتر ادیبی رو آماده کنید

تا بره اتاق عمل یه آنتی بیوتیک به سرمم وصل کردن که حسابی حالم بد شد و بالا آوردم

هر جوری بود خودم رو کنترل کردم

تا اینکه وارد یه اتاق دیکه شدیم و اونجا منتطر شدیم تا دکتر بیاد وقتی خانم ادیبی اومد

سلام کرد و گفت آماده ای

گفتم آره با کمک یکی از پرستارها وارد اتاق عمل شدم بعد هم دکتر بیهوشی اومد و اپیدورال

به کمرم زد و از کمر به پایین بی حس شدم بعد هم یه پرده زدن جلوی من و دکتر و من دیگه

دکتر رو ندیدم اما صداش رو که با پرستارها  حرف می زد

می شنیدم هنوز ده دقیقه نگذشته بود که صدای نازنین تو توی اتاق پیچید پرستار بهم گفت

صدای بچه ات رو می شنوی گفتم آره و حسابی قربون صدقه ات رفتم اما فقط صدات

می اومد نمی تونستم تو رو ببینم صدای گریه تو با اذانی که

فیلمبردار گذاشته بود درهم پیچید و دکتر هم گفت تا بیست دقبقه دیگه من بخیه می زنم و بعد می تونی بری

و من همش از پرستار می پرسیدم بخیه تموم نشد و اون هم می خندید و می گفت صبر کن الان تموم میشه

تو همون لحظات بود که تو رو آوردن پیش من و فقط تو نستم سرت رو از بالا ببینم  و روی موهای خیس از آبت که

تازه شسته بودنت یه بوسه بزنم یه بوسه که به نظرم شیرین ترین بوسه عمرم بود و من فقط همون لحظه کوتاه

برای اولین بار دیدمت بعد فیلمبردار ازم پرسید چه حسی دارم گفتم یه حس خوب

و لی دوست داشتم بزنم زیر گریه

آره کوچولوی من اینجوری بود تو به دنیا اومدی بقیه اتفاقات رو برات می نویسم بقیه خاطرات سخت ترین و در عین

حال شیرین ترین لحظات عمرم بود سختی اون از جهت رنج و رددی بود که می بردم و شیرینی اون به واسطه وجود

نازنین تو بود  برات خواهم نوشت از اون لحطات سخت تا بدونی  بر من و بابایی چه گذشت

مهدی کوچولو امروز تو شناسنامه دار شدی و دفترچه بیمه ات رو بابایی گرفته البته با کلی دوندگی قدر بابا یی

رو بدون خیلی دوستت داره من می دونم چقدر واسه تو زحمت کشید و این روزها منو تنها نذاشت ازش ممنونم

و خوشحالم که اینقدر بابایی خوب و مهربونه فدای هر دوی شما بشم

دوسستون دارم یه عالمه مامانی

 

 


اولین دیدگاه را شما بگذارید

  


طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ