<
سفارش تبلیغ
صبا ویژن
  • + به این عکسها خیره شو خیره شو
  • + یا صاحب الزمان فرزندم را نذر یاری قیام تو می کنم برای ظهور نزدیکت برگزین و حفظ کن
  • + وقتی تو آمدی باران می بارید. انگار خاطرات من همیشه بارانیند تو هم از جنس بارانی ساده و معصوم

 

سلام نازنین من

مامانی رو ببخش که این مدت برات ننوشته راستش رو بخوای این مدت حوصله نوشتن نداشتم و فقط

دوست داشتم باهات حرف بزنم حالا هم که دارم واست می نویسم تو دلبری می کنی و من می خندم

بذار از روزهایی که گذشت برات بگم  بالاخره تو تا سوعا و عاشورا رفتیم کرمان  اینبار عمو علی هم

همزاهمون بود تاسوعا وقتی رسیدیم کرمان کلی از دیدن مامان و بابام خوشحال شدم . مامانی هم

که مثل همیشه با دیدن من گریه کرد و منم مثل همیشه  مسخره بازی در آوردم تا  بخنده

حال همه خوب بود شب اول رفتیم خونه خاله مهدیه و کلی بهمون خوش گذشت فرداش هم رفتیم

دیدن هیئنتها تو شهر و کلی از اقوام رو همونجا دیدم دخترخاله ام هم اونجا بود با هم راه رفتیم و از دوران قدیم

گفتیم عمو علی و بابایی هم که از فرصت استفاده کردن و رفتن موتور سواری  شب هم که خونه دایی نادر

دعوت بودیم و من هم تونستم اون آلبوم رو بهش هدیه بدم عکسایی که خودم ازشون روز عروسی انداخته بودم

و کلی براشون زحمت کشیده بودم  اونجا هم تا دیروقت بودیم و همونجا دایی قادر هم که داره بابا میشه

یه برنامه ریخت و ازمون خواست بریم پارک جنگلی روز بعد عاشورا همگی با هم رفتیم پارک جتگلی و من هم

که حسابی اشتهام باز شده کلی از خودم پذیرایی کردم البته می دونم به تو هم سهمی رسید خنده  بعدش

هم پسرا همه با یه گروه از بچه های اونجا فوتبال بازی کردن و ما هم رفتیم تماشای بازیشون و کلی تشویقشون

کردیم  تو هم که حسابی ذوق کرده بودی !

بعد هم چون چمدون و وسایل رو با خودمون برده بودیم همگی با عجله ما رو رسوندند  ایستگاه و

 اون قدر با عجله برگشتیم که حتی نتونستم دلتنگی کنم  لباسهام رو هم تو ماشین عوض کردم

یادش بخیر چقدر خوش گذشت و چه زود گذشت

تو داری بزگ و بزگتر می شی و وعده دیدار ما داره نزدیک و نزدیک تر می شه ان شاألله

 هفته بیست و هشتم هم تموم شد و حالا تو داری سه ماهه آخر  روطی می کنی هر چند اذیتهات بیشتر شده

و منو بی خواب می کنی و ودرد رو به من می دی اما من از همه این ها راضیم چون به دیدارت مشتاقم

کوچولوی من  شبا حالا بیشتر تکون خوردنهات رو احساس می کنم و هر بار که تکون می خوری من و بابایی

کلی ذوق می کنیم ولی خودمونیم ها چقدر تو هم مثل من خنگی وقتی من بیدارم تو می خوابی وقتی تو

خوابی من بیدارم اصلا ساعت خوابت با من هماهنگ نیست خندههههه

عزیز دلم راستی  دکتر دوباره آزمایش خون داده  من که این همه از آمپول می ترسم باید برم آزمایش بدم

راستی نمی دونم تو چرا اینقدر شکمویی هر چی من می خورم باز تو گرسنه ات می شه و همش دهنت بازه

  جدیدا خیلی می خورم و حتی بابایی رو هم به خنده می اندازم آخه من که قبلا اصلا غذا نمی خوردم 

الان اینجوری صبحونه و میوه و تنقلات و شام می خورم

گل من  دنیای دوست داشتن تو دنیای  زیباییست  امیدوارم لایق کلمه مادر شدن باشم

تو هم برام دعا کن

بووووووووووووووووووووووووووووووووووس فدات شم

 

 


اولین دیدگاه را شما بگذارید

  


طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ