<
سفارش تبلیغ
کمک به محرومان
کمک به محرومان
  • + به این عکسها خیره شو خیره شو
  • + یا صاحب الزمان فرزندم را نذر یاری قیام تو می کنم برای ظهور نزدیکت برگزین و حفظ کن
  • + وقتی تو آمدی باران می بارید. انگار خاطرات من همیشه بارانیند تو هم از جنس بارانی ساده و معصوم

1 2 3 4 5 >

ظاهاو مهذی و فاطمه تو بغل دایی قادر

 یه دنیا سلام  به عزیزترینم

ظهر بخیر تنبل من

 ظهر شده اما تو هنوز تو خوابی. یه دفعه دلم کلی بعد از اینکه ارشیو وبلاگ رو خوندم برات تنگ شد

مهدی کوچولو جمعه شب ما از کزمان برگشتیم کلی بهمون خوش گذشت مگه نه چشمک

می خوام خاطرات این ده روز رو هم برات بنویسم هر چند که تو باهام بودی اما یادت نمی مونه!! خنده! واسه این می نویسم کهاولین دیدارت با شهر من کرمان رو یادت نره

اول  یادت باشه لحظه آخر که هواپیما می خواست تو آسمون کرمان فرود بیاد گریه کردی و من رو اذیت کردی گریه  وقتی وارد سالن فرودگاه کرمان شدم قادر با پسرش طاها اومده بود به استقبالمون وای خدای من چقدر ناز بود پسر دایی ات بعد هم که رفتیم خونه دایی قادر و تو حسابی شب من و دایی و زندایی رو اذیت کردی و تا ساعت 7 صبح نخوابیدی   و من هم حسابی از دستت عصبانی شدم و زدم زیر گریه دایی قادر هم کلی دلداریم داد و تو رو سپرد دست زندایی ات تا من یه ذره استراحت کنم آخه دو شب بود من درست و حسابی به خاطر واکسنت خوابیده بودم فرداش هم دمدمای غروب رفتیم خونه مامان بزرگت تو راه همش بهت شهرمون رو نشون می دادم ولی تو مدام چرت می زدی بعد هم   تو ماشین گرسنه ات شد و گریه کردی تا موقع اولبن دیدارت با مامان بزرگ و بابا بزرگت تو در حال گریه باشی  عجب لوسی هستی تووووووووووووووووووووووووو 

وقتی وارد خونه شدم خاله مهدیه نبود وای چقدر خونه بدون حضور خاله مهدیه سوت و کور بود وقتی مهدیه با بچه هاش از راه رسید کلی تو رو بغل کرد و من هم فاطمه رو که حالا بزرگتر شده بود تو بغل گرفتم و بعد هم امیر محمد رو که حالا قد کشیده  روزای خوبی بود خاله مهدیه می اومد اونجا و کلی با هم حرف  می زدیم بیرون می رفتیم  حال مامان بزرگ هم خیلی بهتر بود و می تونست تو رو نگه داره و کلی باهات بازی می کرد و قربون صذقه ات می رفت

درد و بلات بگیرم /سیب از کلات بچینم / شعری بود که همش مامان  بزرگ واست می خوند و من می خندیدم

بابایی لپت رو گرفته تو می خندی

 

اون روزا منم حسابی از فرصت استفاده می کردم و تو رو می دادم بهشون  روز پدر هم که رفتیم  واسه بابابزگ کادو خریدیم  و تو پیش مامان بزرگ موندی و عجیب اینکه اروم بودی و تا من برگشتم  شیر هم نخورده بودی !!!!!!!!!1روز چهارشنبه هم بابایی به ما ملحق شد و فرداش با کل خانواده رفتیم یکی از روستاهای اطراف شهر و تا غروب موندیم

روز جمعه هم دوباره باید برمی گشتیم تهران و این دفعه با وجود بابایی اذیت نشدم و تو هم اروم بودی وقتی هواپیما بر بالای شهر تهران قرار گرفت شهر تهران از اون بالا خیلی زیبا بود انگار زمین ستاره بارون بود وقتی همه چرغهای شهر  روشن بودن

نمی دونم بعد از اون هوای عالی اونجا چه جوری گرمای تهران  رو تحمل کنم

عکس بالا هم تو با طاها و فاطمه تو بغل دایی قادر هستین جای امیر محمد حسابی خالی عکس زیر هم مربوط به فاطمه و امیر محمده که عید اومده بودن تهران وقتی تو تازه به دنیا اومده بودی

 

فاطمه و امیرمحمد

دوستدارت مامانت

 


نظر() تولد تا شش ماهگی ،

  


طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ